خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

امروز از صب رفتم پیشش و فقط خوابیدم:| من واقعا خوابم میاد.دیشب انقد بچه ها حرف زدن بلند بلند که اصن نتونستم بخوابم.بعد دیگه کل روز خواب بودم.مریض هم شدم.حالم بده.از سرما خوردگی متنفرم.مخصوصا وقتی بینیم کیپه.کاش زودتر خوب شم.  دلم عجیب و غریب لباس میخواد.از یه طور له له زنون طوری.نمیدونم چی کار کنم والا.بی پولم.یعنی پولامو احتیاج دارم.باید یه وقت واسه موهام بگیرم.سفیدی موهام زیاد تر شده و بدجوری رو اعصابمه :( حس بدی دارم نسبت به همه چی... دپست دارم قوی باشم.خیلی قوی.ولی نیستم خب.دوباره کمی حس خود متنفری دارم.نمیدونم هم چرا.حالم بد نیس اما حس های بد دارم.باید یه وقت مشاوره هم بگیرم.کلن همش پول دکتر بدم :)))) نه وبی میخوام بگیرم لباس.فردا عروسکه پسره رو درست کنم.بعد عروسک دو قلوهارو.بعدم یه سری عکس جدید.اما دلم کار معماری میخواد. واسه چی انقد بی عرضه شدم؟کی انقد  م شدم که نفهمیدم چی میخوام؟کتاب روانشناسی عزت نفس رو میخونم و همش تشوب میشه دلم ازینهمه که میبینم بینشم چقد غلطه! من یه جورایی ریدم به خودم.اما باز سازی میشم... درست میشم.امیدوارم. خیلیییییی زیاد دلم بیرون رفتن و خ

برچسب: هفتادمین جشنواره ونیز,هفتادمین جشنواره فیلم ونیز,هفتادمین مراسم گلدن گلوب, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

ادما سعی میکنن به دیگران احترام بذارن... در حالی که اول باید به خودشون بذارن 

برچسب: هفتاد و یکمین نشست سازمان ملل,اصل هفتاد و یکم قانون اساسی,شفاف سازی هفتاد و یکم, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

بابد از ادمای تنها ترسید... از ادمایی که تنهان و تشنه ی محبت،باید اینطور بگم که باید از ادمای کمبود محبت دار ترسید... اینا یه جوری ان.به نظرم اون دختره اون طوریه... یعنی اینطوریه که ادم ازش باید بترسه چون انقد خالیه که واسه نگه داشتن دوستاش نمیدونه چی کار کنه! 

واسه ارامش فکر چند روزی دورم ازین جمعا... 

برچسب: هفتاد و دومین مراسم گلدن گلوب,سوره هفتاد و دوم قران,جنگ هفتاد و دوملت, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

یهو دلم هوس نوشتن کرد.با اینکه خیلی خوابم میاد اما دلم خواست که بنویسم.دو نارنگی خوردم تا پرشین باز شه!!!به نظرم اینهمه فرزی خوب نیس تو خوردن!!! به هر حال...فردا میخوایم بریم مهمونی و اونایی که اون خاستگارو معرفی کردن هم هستن و من نمیدونم چرا دلم نمیخواد ببینمشون. نمیدونم چرا حس میکنم دارم گه میزنم به زندگیم.این جریان خاستگاره باعث شده بود بدترین حس ممکن رو بگیرم.نمیدونم چرا انقد اثر بد روم داشت...انقدر حالم بد بود که...نمیدونم چرا حس میکردم دارم گند میزنم به زندگیم.نه که به فکر این بیفتم که باهاش ازدواج کنم و فلان...نه!ولی انگار این فکرا اومد به ذهنم که بزرگ شدم و باید سعی کنم کاری کتم و من هیچ گهی نیستم، امروز باز کمی این فکرا پخش شده تو ذهنم.نمیشد فردا رو نرم و برم پیش اون.نمیدونم چرا انقدر اینو میخوام...نمیدونم... چی میخوام؟قراره چی کار کنم؟اصلا معلومه؟نه . دو روز گذشته رو بیرون بودم بهم بد نگذشته!بعد هزاران روز که خونه بودم.خوب بود.خندیدم خوش گذروندم چیز میز خوردم و حتی گریه کردم! بیشتر دوست دارم از جو کانالا بیام بیرون...یه جورایی خسته کننده شده.هر چند که راحتم ولی خب.اینهمه دیدن

برچسب: هفتاد و سومین نفر,شفاف سازی هفتاد و سوم,یک هفتاد و سوم, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

فکر کردن بخ بعضی از مسائل سخته... فکرم درد میگیره و دوس دارم بیخیال بیهیال باشم... که واسم اصن مهم نباشه.هیچیش.... اخه یه وقتا میگم شاید هم حیف بود!  شابد من میتونستم درستش کنم... بعد میبینم خب من یه چیزایی دیدم که راه برگشت نمونده! اخ از ادم ها...من میتونم درک کنم ادم هایی رو که وقتی ناراحتشون میکنم نتونن ببخشنم. چون خودمم این جوری ام.یعنی واسم مهمه که تو رابطه م با ادما ناراحت نشم. ازون بدتر شکلی هست که ازشون ناراخت میشم.یعنی رفتارشون... و من دیگه بیشتر از این نمیتونم... شاید لوسم یا کمی مغرور و پررو،اما به هر حال اینجوری ام.به خودم میگم تو ادم خالی ای نیستی که به هر زور و ضربی ادمارو نگه داری.التماس کردن و حشودی کرده کار ادمای خالیِ... شاید هم خیلی پر نیستم.اما به هر حال یاد گرفتم اینجوری باشم... من نمیتونم به ادمایی که بهم اهمیت نمیدن اهمیت بدم                

برچسب: قسمت هفتادو چهارم جومونگ,دربی هفتادو چهارم, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

شوخی شوخی رسیدیم به هفتادو پنجمی  میخوام هررر شب بنویسم.اما نمیشه.  دلم گرفته.دلم عحیب و غریب گرفته.چیزی که میخوام اینه که... اینه که ببینم همه چی خوابه... اتفاق مزخرف دیشب واسم مث شک بود.نیاز دارم گریه کنم اما تا الان نشده.وقتی گریه مو نگه میدارم بعدن حالم بدتر میشه... میشه استرس...ارامش ندارم.کلاس خیاطی هم که شاگرد تنبله منم.چی کار کنم.الگو کشیدم ولی اشتباه درومد :/ حال نداشتم باز بکشم... دچار خستگی مغزم. چی میشد یه دفه همه چی خوب میشد! چی میشد؟من خسته ام... یه انرژی زیادی ازم سلب شده  دلم میخواد کلاس خیاطی نرم،صبح زود بیدار شم.به کارام برسم.عروسکارو بدوزم.بعدم کمی زبان... چقد نیاز به خلوتی دارم.کاش یکی گوشی مو بگیره. خسته سدم از کانالم. باز گیر دادم بهش. باز گیر دادم به رابطه م.ایراداش واسم گنده سده میاد به چشمم... میشه قوی شم لطفا؟من باید قوی شم! دوس دارم بهم بزنم.دوس دارم اون با من بهم بزنه چرا ولم نمیکنه عجیب نیس؟اه خسته ام خسسسسسسته

برچسب: عنصر هفتاد و پنجم,قسمت هفتاد و پنجم جومونگ,اصل هفتاد و پنجم قانون اساسي, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

خیلی خیلی سعی میکنم قوی باشم.و خیلی خیلی نیستم...همش این جمله ی سلنا تو گوشمه و میگم نباید بذارم شکسته بمونم..  .نه غرورم نمیذاره.بهش بر میخوره. بیشتر مشکلم همینه...غرورم نمیذاره که خیلی حاها بگم دردم اومده...اگه بگم حس بد پیدا میکنم از همه چیز دلخورم امروز. هوا خوبه،اتفاقا خوبن،من درگیر چیزای بد نیستم اما خوبم نیستم...  به خودم میگم نمیشه اینطوری باشی... قوی باش.همش این تصمیم تو سرم میچرخه که اونور ننویسم... اینجا باشم فقط با ادمای جدید...نمیدونم چه گیری دادم که ادمای جدید پیدا کنم...چند سالی هس از اشناها فراری ام. نمیدونم چرا شاید برمیگرده به همون حریان عزت و نفسو دوست نداشتن خودم،نمیدونم جدا...فقط اینو میدونم که دلخورم. شایدم از وقتی اون اتفتقا دوباره واسم باز شد و من درباره شون صحبت کردم حالمو بد کرد،با شتید وقتی سین گف خیلی عوض شدم و حتی تو زبانم افت داشتم و ابنا یاد دوران افسردگی وحشتناکی که تنهایی سپریش کردم می افتم... شزا گریه کردن و یا کابوسای وحشتناک دیدن...هول و ولایی که تو دلم بود و روحی که درد میکشید... آخ به خدا خیلی گناه داشتم من.خیلی  اگه تازه پریودم تموم

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:15

اه لپتاپمو میخوام.اعصابم خط خطیه این چند روز کلی حرف بوده که میخواستم بگم و نتونستم و رفتم تو اون کانال گفتم و بعد پشیمون شدم.اه اه

این روزا واقعا ذهنم خسته س.چشمم خسته س.چرا همیشه شورشو درمیارم.ها؟چرا نمیرم دکتر ها؟چرا انقد اشغالم... الان زنگ میزنم یه وقت میگیرم ازش.مهم نیس

کلی حرف بود :"(

برچسب: سوره هفتادو هفتم قران,سوره هفتادو هفتم, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:14

مغزم خاموش نمیشه.من حالم بد نمیشه،من یهو منهدم میشم!!!  از نکات عجیبمه! یه دفعه درحالی که به نظر نمیاد منهدم میشم...کاش میتونستم حس بهتری داشته باشم.کاش راهم معلوم بود.الان در وضعیتی هستم که از بیشتر ادما بدم میاد،میگم بیشتر چون از همه شون بدم نمیاد. حوصله ندارم.میخوام عوض شم.یه عوض شدن عجیب و غریب دوست داشتم واسه این عروسی خیلیییی خوشگل شم.یعنی یه جورایی دوست داشتم یه جور خوبی خودمو درست کنم که تجربه هم باشه. ببینم وقتی خودمو اینجوری درست کنم چه طوری میشم.تا حالاش که موهام ریده. به ناخونمم الکلیل صورمه ای زدم. نه پر،پراکنده ادم هیچ وقت مث تو عکسا نمیشه :))) ناخنای منم نشده.ولی بدم نشده حالا موهامو فر کنم و ارایش کنم ببینم چی میشه دیگه.  درباره ی اون مسئله! همش خودمو قرار میدم تو اون وضعیت! شاید الانشم تو اوون وضعیتم.ولی خب باز میذارم.بعد میبینم بازم واسم سخته. چیزی نیس که انگار باهتش کنار اومده باشم،عجیب نیس! فکر میکنی مشکلی نیس،واقعا فکر میکنی نیس،اما بعد میبینی هس نفرت انگیزه.مغزم هنوز خاموش نشده.احتمالا بعد یکی دو روز میشه 

برچسب: هفتاد و هشتمین سوره قرآن,شفاف سازی هفتاد و هشتم,سوره هفتاد و هشتم قران, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:14

جالبه،باز یکی از حرفایی که دکترش لهش گفته گف و من دیدم عه من درست فهمیده بودم پس هر چند حالم بده ازینکه تا ادما از درداشون میگن من فوری پی دلیل تو رفتارای خودشون میگردم اما خب یه کمی ام خوش خوشانم میشه راستش صداقت فقط در کلام نیس... صداقت تو رفتارم هس. فهمیدم چرا ازون دختر حس منفی میگیرم با ابنکه گاهی کرم میریره اما در کل ادمی که همش هم میگه دوسم داره! ولی تو رفتارش صداقت نیس،اینو نمیفهمیدم.که یه موذی و اب زبرکاهه... حالا مهم نیس.همینکه فهمیدم چرا ذهنم ارومه.فقط واسم عجیب میتد که بقیه نمیفهکن میگم شاید کن اشتباه میکنم ولی حب شاید هم بقبه اسکولن! اینم یه احتماله،احتمال بعدی اینکه من زیادی سیریشم و دقیق میشم تو ادما.... این احتمال قوی ای هم عس یه احتمالم هس،اینکه من خصومت شخصی دارم...  واقعا چقد خوبه از صب صد بار تو کانالم ننوشتم و نخوندم.به سرم زده یه کانال پنهونی بسازم.یا وقتی برگشتم سیستمم عوض دیگه حرفی در ادامه ی حرف بقیه نگم که هی ادامه بدیم حرفو.مشکلم اینه که خیلی تایمم رو اونجا میگذروندم... و این ارامشم رو سلب کرده بود.توان اینهمه با ادما بودن رو نداشتم.  از اول اومدم ای

برچسب: هفتادو نهمین سوره قران,هفتادو نهمین دربی,هفتادو نهمین سوره, نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 18:14

صفحه بندی